اشغال فلسطین توسط صهیونیزم جهانی

 

هوای دریا خوب بود، امّا ساحل «حیفا» را هوای آلوده، اشغال کرده بود؛ سیب ها مزه باروت و زیتون ها بوی گلوله می دادند.

«عثمانی»ها، کلاهِ «افندی»شان را با «انگلیسی»هایِ کلاهِ «شب گاهی» عوض کرده بودند و دیگر کسی مزه آب پرتقال را از قهوه تشخیص نمی داد.

سال هزار و نهصد و چهل و... می خواستند به نام حضرت «موسی» علیه السلام خانه ای خریده باشند؛ خانه ای به وسعت تمام جهان! تا بر سر درِ خانه هاشان ستاره «داوود» علیه السلام را بیاویزند؛ تا بالای پشت بام، خرقه «شمعون» را عَلَم کنند و تا دلشان خواست، جلوی خانه، «فلسطینی» قربانی کنند؛ خواه آن روز، اعراب، بیدار باشند و خواه مسلمانان، خواب!

کشتی های غول پیکر، آدمک های جورواجور را در بندر پیاده می کردند؛ هوای «مدیترانه ای» بندر، به کسانی خوش آمد می گفت که دهانشان بوی «الکل» و دست هایشان بوی «خون» می داد؛ کسانی که از «یهودیت»، تنها به دستورات «هرتسل» عمل می کردند؛ کسانی که مزه «زیتون» را حسّ نمی کردند و از «ده فرمان ملوط» که اساس «دین یهود» است، تنها به موعظه های «خاخام»ها توجه داشتند.

دزدی می کردند، شهادت دروغ می دادند و اموال دیگران را به یغما می بردند؛ آن گاه به نام حضرت موسی علیه السلام ، شمع روشن و به یاد او «مسلمانان» را قربانی می کردند. اردوگاه های «صبرا و شتیلا، دیرْیاسین و کفر قاسم و نوار غزه، تلّ زِعتر، الخلیل و بیت المقدس» و امروز، تمام فلسطین، پر از کوچه های خونین، پنجره های خونین، درخت های خونین و میوه های خونین است! چه بسیار دست های قنوت گرفته ای که با آتش گلوله ها، به پرواز در می آیند و چشم های به خون نشسته ای، که ضجّه مادران را تماشا می کنند! کودکان شیرخواره ای که با «حنجره خونین» به معراج می روند و دختران جوانی که با نگاه های غمبار، عشق را «تشییع» می کنند!

آه ای فلسطین! ای خاک گلگون! کدامین گناهت، چنین سنگین بود، که امروز، تاوان کج فهمی دیگران را می پردازی!

ملتی که پرچم دارد ولی کشور ندارد؛ زبان دارد ولی نقشه ندارد؛ وجود دارد ولی انکارش می کنند! فریادش را سکوت و سکوتش را «سازش» می دانند! انسان هایی که در این بازی «دمکراسی»، تنها گناهشان، بی گناهی است!

آی مردمانِ آن سوی دریاها! آیا هنوز چشمی برای تماشا، در شما هست؟ آیا هنوز دلی در سینه هاتان می تپد یا نه؟ «فلسطین سخت تنها مانده در میدان»!

سرزمین بی تابی سنگ ها

علی خیری

آمدند تا آبی آسمان را به تاراج ببرند.

آمدند تا آفتاب را به زنجیر بکشند.

آمدند تا به گمان خود، مسجدالاقصی را معبد سلیمان کنند.

آمدند تا دست های فلسطینی با سنگ آشنا شود.

آمدند تا در گهواره های شهادت، با گلوله، لایی لایی مرگ را در گوش کودکان فلسطینی زمزمه کنند.

آمدند تا برای خود، سرزمینی نداشته را، بر جغرافیای اندوه مردمی رنج کشیده، ترسیم کنند.

آمدند تا در چراگاه شیطان، گوساله سامری را کرنش کنند.

آمدند تا سکّوی معراج رسول عشق صلی الله علیه و آله وسلم را در زیر چکمه های سیاه خود ویران کنند.

این جا فلسطین است؛ سرزمینی که مرثیه هایش را پایانی نیست. سرزمینی که آسمانش هر روز، افول ستاره ای چند را به سوگ می نشیند.

سرزمینی که درختانش در حکومت نظامی صهیونیست ها، اسیرند و اذن سبز شدن ندارند.

سرزمینی که در هیاهوی پر زرق و برق قطع نامه های حقوق بشر، گم شده است.

سرزمینی که همه امکانات جنگی جوانانش، قطرات خونی است که در رگ هایشان می جوشد و سنگ هایی که در دست هایشان، بی تابی می کند.

سرزمینی که چشم های مادرانش، از غبار گازهای اشک آور، سرخ است.

سرزمینی که در آن هر روز، مرگ، به زندگی شبیخون می زند؛ آن جا که زمان از حرکت باز ایستاده است و زمین، نه پیرامون آفتاب، که بر سراب می چرخد.

سرزمینی که در آن، همه محکوم به زبان «عبری»اند.

سرزمینی که خانه هایش، در و دیوار ندارد؛ خیمه هایی که خانه شده اند، در کوچه هایی به نام اردوگاه.

سرزمینی که در میان دو مثلث شوم، زنجیر شده است.

سرزمینی که قلب مردمش، سنگ می شود تا به سمت شیطان پرتابش کنند.

فلسطینی! فریاد بزن، تا شاید گوش های کر بشنوند و زبان های لال، به حرف آیند. فریاد بزن، تا شاید جامعه جهانی، دلش به رحم آید و دیگر قطع نامه ای صادر نکند. بگذار هرچه می خواهند بکُشند و هرچه توان دارند، بکنند؛ به رغم کویر، جنگل همیشه سبز، جنگل همیشه جنگل می ماند و به رغم شیطان، قدس همیشه قدس، فلسطین همیشه فلسطین.

چشمان هزار زخم

مهدی میچانی فراهانی

چه قدر گریه، چه قدر خون؟

هر روز، روزِ غربت زده دیگری است و این دغدغه گریه آور، چشمانِ هزار زخمِ مرا، سوزشی دوباره می انگیزد؛ چشمانِ هزار زخمی که هر لحظه، خارِ ظلمی تازه را در خویش به تجربه می نشیند.

اینک شعر، مزارِ دهان گشوده ای است که مرا به خویش می بلعد، امّا چه سود؟ تا به کِی باید این زخمِ دیرسال را سرود و تازه کرد و نمک پاشید؟ عفونت، رگ های زمین را پُر کرده است؛ وای اگر مرهمی نرسد...!

شب شکافت و دزدانِ جهنّمی، از عمقِ هزاره های تاریک از راه رسیدند؛ با دندان های خونین، که گوشتِ خامِ برّه های سپید را تکّه تکّه می بلعند؛ همراهِ نیزه ای که کاسه چشمِ ستارگان را تهی کرده است.

ماه، به شکل جُمجمه هیولایی مخوف درآمد و چشمه سارِ خورشید، کم کم به سرابی عطشناک بدل شد.

باتوم ها، فرقِ «قدس» را تا استخوان شکافته اند. آخر، سِحرِ نوشدارویی کجاست که به فریاد رسد؟ اینک شب، با چکمه های خونین، دیر زمانی است که بر مدارِ بیت المقدس، رژه می رود.

انتظار، می سوزاند و خاکستر می کند؛ آ خر کجا هستند سوارانِ سپیدپوشی که صفوفِ چکمه پوش را در هم بریزند؟

شکسته و گمراه، هر نیمه شب که فرا می رسد، کوچه ها را دوره می کنم. کوچه ها به خیابان ها می ریزند و خیابان ها، آن قدر دور میدان ها می چرخند، تا از حال می روند؛ بی آن که کسی را به مقصدی برسانند. تنها تصویر روشن شهر، چراغ های نئونیِ درازی است که نام فروشگاه های بزرگ را به زبان عبری، بر فراز تابلوها حک کرده اند.

هان، ای قدس! تو تنهایی و من تنهاتر؛ تو مردمان خویش را گم کرده ای و مردمان تو، وطن خویش را. به من ـ مردِ بی سرزمینِ آسمان پناه ـ پاسخی بدهید، کجای دنیا ایستاده ام؟

هان، ای قدس! روزگاری بود که در هیچ نقشه ای، زیر گوش تو، نام هیچ «تل آویو»ی وجود نداشت و اینک، حتّی زیر گوش تل آویو، نامی از هیچ قدسی نمانده است.

روزی تمامِ نقشه ها را خواهیم سوزاند و نیز مرزهایی که چون پیله ای خاردار بر ما تنیده اند.

دلواپسم؛ آیا کسی نیست که دلواپسی را همراهی کند؟ این مردم ناساز و ناشکیب، از یأسِ خویش به پرتگاه ها پناه می برند و یکایک، با کمال میل، خود را به عمیق ترین نقطه درّه می سپارند.

امّا بی شک، این آخر داستان این قوم نخواهد بود؛ روزی همه کبریت ها را، تابوت های یهودیان خواهیم ساخت؛ چنان تابوت هایی که هر یک، قبرستانی را در خویش بگنجاند و همه سیگارهایِ برگِ زمین را هم چنان که بر لب فرزندان صهیون به انتها می رسند، پر از باروت خواهیم کرد.

امّا... امّا... چه قدر گریه، چه قدر خون؟ آخر، کِی اتّفاق خواهد افتاد؟

تو ایستادی

محمد کامرانی اقدام

قدس، ای یادگار انبیا در زمین! سلامت می کنم؛ به گستردگی اندوه هایت، به لحظه هایی که ایستادی در آتش و خون.

ایستادی و شانه هایت را که روزگاری مأمن وحی الهی بود، در هم شکستند و قلبت را با دشنه دژخیمان چکمه پوش تاریخ، از هم دریدند، تا مگر آتش محبّت و نور خداوند را از دل و جانت بیرون کشند. ایستادی؛ بالاتر از سیاهی ها.

هنوز، خاطرت هست، روزی را که فرزندان صهیون از «اریحا» گذشتند و تو و فرزندان تو را در آتش و خون وا گذاردند.

هنوز خاطرت هست، فتنه بخت النصر را که از هر سنگ و خاک و کاخ و کوخت، خون خروشید و پس از میلاد فرزند صلح جویت ـ مسیح ـ سرداران خونخوار، دیوانه وار خروشیدند و از خون فرزندانت نوشیدند، و تو باز به نظاره نشستی!

سنگفرش های تو، هنوز، «کالیگولیا» را به یاد دارد، که تندیس خویش را از کفر تراشید و در میدان «برسکویی» بنا نهاد و آواز خدایی سر داد و چون فرزندان تو، خویش را به رسوایی و شرک نیالودند، شمشیرهای کنسول های رومی به رقص درآمد و از پیکرهای خداپرستان شهر، مالامال گشت.

هنوز، محکمه به خاطر دارد، عریانی حقیقت مسیح را!

چه غم انگیز است سرگذشت تو، ای سرزمین صلح! ای سرزمین خلاصه خوبی ها!

... و تو آرام گرفتی، آن گاه که اسلام پناه گاهت شد.

در سایه سار آرامش غنودی و با تبسّم گل های ایمان، سرسبز شدی.

گلدسته های مسجدالاقصی، تا اقصی نقاط آسمان خاک گلگونت سرکشید و قبله شمالی ترین درخت های افرا شدی.

چه زیبا، صدای آواز پرندگان، رودها و چشمه ها در دشت هایت جاری شد، و طفلان پابرهنه، به دنبال خنده های گم شده خویش، بیابانهایت را به جستجو دویدند!

اما چند صباحی بیش نیانجامید!

جنگ های صلیبی، زبانه کشید و فرزندان ناخلف داوود و سلیمان به سویت هجوم آوردند و کشتند و به آتش کشیدند، اما تو باز دم بر نیاوردی.

تو باز هم لب فرو می بستی و به زخم های خونینت تکیه می دادی.

می خواستی نفسی تازه کنی، که این بار، «کالیگولیا» در لباس استعمار، به خیابان هایت ریخت و زیتون را به غارت برد و آزادی، در زیر رژه ای سیاه رنگ، محو گردید.

به تمامی زخم هایت، با تمام واژه های سپیدم، سلامت می کنم؛ سلامی به گستردگی اندوه هایی که قلب تو را اشغال کرده است.

سلام می کنم تو را، که خداوند می فرماید: «إنَّ الأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُها مَنْ یشِاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقین؛ زمین ملک خداست و او به هرکس از بندگان خواهد وا گذارد و حسن عاقبت و پیروزی مخصوص اهل تقواست».