نابودی یهودستیزی، قدرتمندترین سلاح سیاسی یهودیان
اتهام یهودستیزی به مخالفان، شاید از قدرتمندترین سلاحهای سیاسی در جامعه غرب باشد. در گذشته، یهودستیز به کسی گفته میشد که از یهودیان متنفر بود، اما امروزه کسی یهودستیز خوانده میشود که یهودیان از او متنفرند.
اثر مخرب اتهام یهودستیزی همانند اتهام همجنسبازی و یا حتی بیشتر از آن است. این مسئله در طول سالهای متمادی به یک تابوی قدرتمند تبدیل شده است بطوریکه به ندرت میتوان بحثی آزاد در مورد یهودستیزی یافت مگر اینکه در آن بحث شرکت کنندگان به دنبال محکوم کردن یهودستیزی به عنوان یک مسئله کاملاً منکر و شریرانه باشند. هرکس مظنون به یهودستیزی شود و یا در حالت بدتر بطور عمومی متهم به نگرشها یا فعالیتهای یهودستیزانه شود، بطور خودکار و بدون هیچ محاکمه و محکومیتی به یک فرد منزوی در جامعه تبدیل میشود. او باید شغل و مسیر حرفهای خود را ببوسد و کنار بگذارد و در بیشتر اوقات، اکثر دوستان و خانواده و حتی در بسیاری موارد آزادی خود را نیز از دست خواهد داد.
در مقابل، در مورد آنچه به طور دقیق یهودستیزی را تشکیل میدهد، آشفتگی فراوانی وجود دارد و شاید این بخاطر ماهیت تابوگونه یهودستیزی باشد. این مقاله تلاش میکند این تابو را درهم شکسته و جنبههای گوناگون یهودستیزی و آنچه منجر به ماهیت تابوگونه یهودستیزی شده است را بررسی کند. نویسنده آگاه است که با نوشتن این مقاله مورد انتقاد شدید آن بخشی از جامعه قرار خواهد گرفت که به دلایلی بیشترین منافع را در حفظ این تابو دارند.
ریشههای یهودیان اروپا
درک یهودستیزی بدون آگاهی از ریشههای یهودیان اروپا ممکن نیست. دو گروه اعتقادی و زبانی مجزای یهودی در اروپا وجود دارد که عبارتند از سفاردیکها و اشکنازیها.
یهودیان سفاردیک
برخلاف گمان مشهور، یهودیان سفاردیک، نسل مستقیم ساکنان فلسطین در دوران روم باستان نیستند. اجداد آنها به یک قبیله بربری آفریقای شمالی بر میگردد که در قرن سوم پس از میلاد به دین یهود گرویدهاند. آنها نهایتا در ایالت جنوبی اسپانیا به نام اندلس ساکن شدند و در طول قرنهای زیادی، تحت حکومت مغربیها دارای موقعیت ممتازی بودند. یهودیان سفاردیک هنوز هم به لهجه اندلسی قرون وسطی سخن میگویند.
یهودستیزی تاریخی اسپانیایی و پرتغالی
دلیل اصلی یهودستیزی اسپانیایی و پرتغالی خشم و نفرتی بود که بواسطه حکومت طولانی مغربیها بر شبه جزیره ایبری، نسبت به یهودیان ایجاد شده بود؛ هرچند، تعصب مسیحی نیز در این امر نقش داشته است. در این دوران یهودیان به عنوان افرادی خائن که با حکومت همدست بودند شناخته میشدند. پس از شکست نهایی مغربیها در سال 1492، پادشاهان کاتولیک یهودیان سفاردیک را مختار گذاشتند که یا هلند (تحت سلطه اسپانیا) را ترک کنند، یا به دین مسیحیت درآیند و یا کشته شوند. اکثر یهودیان راحتترین راه، یعنی تظاهر به مسیحیت را برگزیدند، و یک راه رایج برای امتحان عقاید مذهبی آنها این بود که آنان را مجبور به خوردن کباب تهیه شده از گوشت خوک و حیوانات دریایی که در دین یهود حرام هستند، میکردند.
در طول اعصار متوالی یهودستیزی اسپانیایی و پرتغالی به واسطه دلایل مذهبی و اجتماعی-اقتصادی تحریک شده و ادامه یافت. خانودههای یهودی فراوانی، علیرغم تظاهر به مسیحیت، بطور مخفیانه به عقاید یهودی خویش پایبند بوده و به یهودیان مخفی مشهور تبدیل شدند، این خانوادهها اغلب پسران بزرگ خود را فدا کرده و آنها را به کشیشهای کاتولیک تبدیل میکردند تا از خانواده خود حفاظت کنند. بسیاری از کشیشهای یهودی مخفی، جایگاه برجستهای در دادگاههای تفتیش عقاید اسپانیا داشتند و ابزاری قوی برای مبارزه با دشمنان خود پیدا کرده بودند. آنها در میان حامیان مالی تجارت ادویه و تجارت مرگبار بردهها که در اسپانیا و پرتغال در حال رشد و ترقی بود، جایگاه برجستهای پیدا کردند.
یهودیان اشکنازی
ریشه یهودیان اروپای شرقی و اروپای مرکزی، در قبایل ترک تبار و مغولی است که در سلطه آتیلا به اروپا حمله کرده و نهایتاً در منطقه شمال روسیه و اوکراین امروزی ساکن شدند و بزرگترین و قدرتمندترین امپراتوری اروپایی قرون وسطی، یعنی پادشاهی خزریها را تشکیل دادند. در قرن هشتم، شاهان خزری تصمیم گرفتند که هزاران خاخام یهودی را به کشورشان وارد کرده و مدارس تلمودی را دایر کنند تا تمام مردمشان را یهودی سازند. این تصمیم صرفاً تجاری، خزرها را قادر ساخت که با همسایگان مسلمان و مسیحی خود تجارت داشته و بر تجارت بسیار سودآور میان اروپا و آسیا سلطه یابند، و بزرگترین ارتش منظم قرون وسطی را تشکیل دهند. نهایتاً خزرها در اوایل قرن سیزدهم در دومین موج حمله مغولها تحت سلطه چنگیزخان از بین رفتند و یهودیان اشکنازی در کشورهای اروپای مرکزی و جنوبی مثل ایتالیا و آلمان ساکن شدند.
یهودستیزی تاریخی اروپای غربی و مرکزی
ریشههای یهودستیزی اروپای غربی و مرکزی بطور گستردهای در قرون وسطی درنظر گرفته شده است، در این دوره قتلعامهای گاهوبیگاهی همزمان و با آمدن و رفتن شرکت کنندگان در جنگهای صلیبی صورت میگرفت که دلیل آن آمیزهای از تعصب مذهبی و نفرت از یهودیان ثروتمندی که در تأمین مالی نبردها بهرههای سنگینی دریافت میکردند، بود. کشتار یهودیان ثروتمند به بهانه مسئولیت یهودیان در مرگ مسیح به وضوح روشی مناسب برای عدم بازپرداخت وامهای آنان بود.
در قرن نوزدهم، احساسات و کشتارهای یهودستیزانه بواسطه گزارشهایی شدت یافت که حاکی از فعالیتهای تجاری غیراخلاقی یهودیان در جعل سکه و همچنین کشتار کودکان مسیحی در عید فصح که به عنوان "تهمت خونین" نیز شناخته میشد، بود. گرچه صحت این گزارشها بطور گستردهای مورد بحث قرار گرفته است اما این درست است که این گزارشها به عنوان بهانهای برای عدم بازپرداخت پول وام دهندگان یهودی مورد استفاده قرار میگرفته است.
یهودستیزی تاریخی اروپای شرقی
یهودیان اروپای شرقی نسبت به یهودیان اروپای مرکزی و غربی گرایش بسیار کمتری به اختلاط در جوامع محلی خود داشتهاند. دلیل آن عمدتاً جمعیت زیادتر یهودیان بوده است که باعث شده یهودیان اشکنازی یدیش زبان[1] در تقابل بیشتری با مردم مسیحی کاتولیک یا ارتدوکس اسلاوی قرار بگیرند. این مسئله بخصوص در مورد روسیه تزاری شدیداً ارتدوکس، صادق است که عمیقاً نسبت به بازماندگان دشمن بزرگ خود یعنی امپراتوری خزریها، بدگمان بوده است.
یهودستیزی آلمان دوره پس از جنگ جهانی اول
برخلاف گمان رایج، دلیل یهودستیزی آلمان پس از جنگ جهانی اول، عمدتاً خشم و عصبانیتی بوده است که دلیل آن نقش "یهود بینالملل" تحت رهبری خاندان بانکداران روثچاید در شکست آلمان در جنگ جهانی اول و شرایط تحقیرآمیز معاهده ورسای بوده است. با اینحال سوءبرداشتهای ناشی از آن اغلب منجر به کاربرد آموزههای سوسیال-داروینیستی که در قرن نوزدهم بسیار محبوب بود، در مورد یهودیان اروپا شد.
دولت هیتلر همکاری نزدیکی با گروههای بینالمللی صهیونیستی در خصوص مهاجرت گسترده یهودیان اروپا داشت، و با رفتار خصمانه علیه شهروندان یهودی، به این طرح کمکی روانشناختی مینمود. این گروهها حتی اجازه داشتند که در اردوگاههای آموزشی آلمانی که پرچم نازیها بر فراز آن افراشته بود، مهاجران را برای زندگی در فلسطین آموزش دهند.
آلمانهای دوران نازی، بشدت از خصومت و عداوت گروهای یهودی بینالمللی منزجر و خشمگین بودند، و آنها را مقصر تلاشهای جنگی متفقین علیه آلمان میدانستند. این مسئله باعث شد که بسیاری از آلمانها تصور کنند که یهودیان اروپا، بیگانگانی متخاصم هستند که باید بازداشت شده و مجبور به پشتیبانی از تلاشهای جنگی آلمان شوند.
یهودستیزی دوران پس از جنگ جهانی دوم
هرچند اکثر مورخان و سیاسیون در مورد یهودستیزی در دوران پیش از جنگ جهانی دوم باهم موافقند اما در رابطه با دوران پس از جنگ جهانی دوم وضیعت چندان واضح نیست. گرچه گروههای یهودی و لابیهای حامی اسرائیل برچسب یهودستیز را آزادانه مورد استفاده قرار میدهند اما رفتارهای ضدیهودی نژادپرستانه بسیار اندک به نظر میرسند. بسیاری از موارد خرابکاری و حملات تروریستی علیه کنیسهها و قبرستانهای یهودی، عملیاتهایی ساختگی از سوی گروههایی مثل موساد بودهاند، و هدف آنها احیای خاطرات آزار و اذیت یهودیان توسط نازیها و بواسطه آن وادار کردن یهودیان به مهاجرت به سرزمین مخصوص یهودیان بوده است.
قدرت یهود
هرگونه انتقاد یا اظهارنظر منتقدانه [نسبت به یهود] به طور خودکار به عنوان یهودستیزی دانسته میشود و ریشه این مسئله به همان اندازه که به قدرت یهود باز میگردد بخاطر سکون جهان در واکنش به هولوکاست یهود نیز است. سلطه یهود بر اکثر رسانههای غالب غرب و سرمایههای غرب منجر به موقعیتی شده است که در آن اگر کوچکترین تردیدی در مورد یهودستیز بودن فرد وجود داشته باشد، طی یک مسیر موفق در سیاست، علم، رسانه، تفریحات و یا عرصه حقوقی برای او غیرممکن خواهد بود. با توجه به استفاده فراوان از اصطلاح یهودستیزی، تعجبی ندارد که این ترس بطور گسترده در میان غربیها خصوصاً آلمانیها و آمریکاییها وجود داشته باشد که سخنی نگویند، عملی مرتکب نشوند و یا حتی فکر کاری را نکنند که ممکن باشد این برچسب مرگبار به آنها زده شود.
یهودستیزی مسلمانان
در اثر حمایت نامحدود بخش اعظم یهودیان از صهیونیسم، حقوق بشر و حقوق مدنی در مورد مردم فلسطین نقض شده و اخلال آمریکا در قطعنامههای بیشمار سازمان ملل در خصوص حق بازگشت آوارگان فلسطینی، مسلمانان سراسر جهان بشدت نسبت به یهودیان و بویژه نسبت به کشور صرفاً یهودی [اسرائیل] بدگمان شدهاند. تعجبآور نیست که این بدگمانی در رسانههای غربی تحت سلطه یهودیان، بطور گستردهای به عنوان یهودستیزی مورد انتقاد قرار میگیرد.
تفاوت این افراد سنگدل [مسلمانان] با مردم اکثر کشورهای غربی این است که هیچ آگاهی غلطی در مورد هولوکاست یهود به آنان داده نشده است، در واقع بسیاری از مسلمانان نسبت به صحت گزارشهای رایج در مورد هولوکاست تردید دارند. کنفرانس اخیر هولوکاست که از سوی دولت تهران برگزار شد و در آن فضایی برای بحث میان بیش از 60 تجدیدنظرطلب هولوکاست مهیا شده بود، خود به روشنی نشانگر این تردید و عدم تسلیم در برابر فشار یهود است. این کنفرانس از جهاتی دیگر نیز قابل توجه است، چرا که برای اولین بار پس از جنگ جهانی دوم یک دولت، و نه چند مورخ مستقل، جرأت به چالش کشیدن روایت رایج هولوکاست را داشته است.
* تأثیر والت-میرشمیر
علاوه بر سرگیجهای که کنفرانس تهران به صهیونیستها وارد ساخت، مطالعه بسیار برجسته سال گذشته والت و میرشمیر، اساتید دانشگاههای هاروارد و شیکاگو، در خصوص تأثیر نامتناسب لابیهای حامی اسرائیل بر سیاستهای خارجی آمریکا، توجهات را به استفاده بیقید و بند یهودیان از لقب یهودستیز به عنوان یک سلاح سیاسی جلب نمود. هنوز باید منتظر ماند و آثار بلندمدت این مطالعه را مشاهده نمود. با این حال شواهد حکایت از این امر دارند که گروههای لابی یهود نسبت به استفاده از این اصطلاح بسیار حساستر شدهاند و در مواردی متوسل به القاب جایگزینی مثل "نظریه خیانت" شدهاند.
وجود چنین تابوی قدرتمندی که در اصطلاح "یهودستیزی" وجود دارد خود به تنهایی نشان دهنده نیاز ضروری به بررسی نحوه استفاده از این اصطلاح، است. اگر این بررسی صورت نگیرد، گروههای قدرتمند ذینفع خواهند توانست از این اصطلاح برای اهداف سیاسی خودخواهانه خود بطرزی غیر اخلاقی سوءاستفاده کنند. کنفرانس اخیر تهران، تابوی هولوکاست را درهم شکست و بحثی که بواسطه مطالعه والت-میرشمیر در مورد تأثیر لابی حامی اسرائیل آغاز شده است، آغازگر روندی بوده که امید میرود منجر به بحثی منطقی در مورد این موضوع مهم شود.
* اکثر مردم به درستی نمیدانند یهودستیزی دقیقاً چیست، اما میتوانند آن را تشخیص دهند
اکثر مردم غرب معتقدند که یهودیان قربانیان بیگناه قرنها شکنجه و آزار هستند. آنها نمیدانند چرا مسئله یهودیان اینقدر بحث برانگیز است اما مطمئن هستند که یهودیان خوب و دشمنان آنها بد هستند.
اگر از غربیها پرسیده شود که انگیزههای یهودستیزی چیست، اکثر آنها پاسخی نخواهند داشت. رایجترین پاسخی که داده میشود این است که یهودستیزان خود را به لحاظ نژادی از نژاد سامی [که یهودیان مدعیاند از این نژاد هستند] برتر میدانند. در نگاه اول با توجه به اینکه اکثر یهودیان کنونی نژادی ترک دارند که با آلمانی و اسلاوی درآمیخته است، و سامی نیستند، این مسئله چندان مهم نشان نمیدهد. با اینحال از آنجایی که حتی بسیاری از یهودیان نیز از این مسئله آگاه نیستند، انتقادات در جای خود باقی میماند و ریشههای نژادی آنان چندان نقشی در این امر ندارد. آنچه مهم است این مفهوم است که یهودستیزی بواسطه برتریجویی نژادی ایجاد شده است.
* افسانه یهودستیزی نژادپرستانه
در طول تاریخ یکی از راههای اصلی توجیه اخلاقی افعالی که میتوانند بسیار شیطانی و شریرانه دانسته شوند، انسانیتزدایی دیگر گروههای نژادی بوده است. حکمرانان، غارت یک قبیله برای بدست آوردن آذوقه زمستانی آن یا جنگ علیه یک ملت برای چپاول مایملک آنان و کشتار و به بردگی کشاندن آنها را اینگونه به لحاظ اخلاقی توجیه میکردهاند که آن قبیله یا ملت، متجاوزان به ملت ما بودهاند. در قرن نوزدهم، یک مکتب علمی، داروینیسم سوسیال را نوعی امپریالیسم و استعمارگرایی توجیه شده اروپایی دانست که برمبنای نظریههای چارلز داروین در خصوص بقای گونه برتر، است. این گروه در آلمان توسعه بیشتری یافته و یک طبقهبندی نژادی را به تفصیل تهیه نمود که در آن نژادهای آریاییها، مثل آلمانها، اسکاندیناویها، فارسها و هندیهای شمالی –عمدتاً بخاطر صفات جنگاوریشان- به عنوان نژادهای برتر این لیست قرار گرفتند و نژادهای سامیها، مثل اعراب، مالتها و یهودیان –که البته سامی دانستن یهودیان کاملاً درست نیست- به همراه بومیان آفریقایی و استرالیایی در پایین لیست قرار گرفتند.
تعجبآور نیست که چنین نظریات مشکوکی چندان پژواکی در جامعه آلمان نداشت، تا اینکه آلفرد روزنبرگ، یکی از ایدئولوگهای بزرگ ناسیونال سوسیالیسم که یک یهودی مخفی بوده است –با همکاری نزدیک جنبشهای صهیونیستی- بطور گستردهای به ترویج این نظریه پرداخت. یکی از اهداف این نژادپرستی کثیف این بوده است که یهودیان آلمان را ترسانده و مجبور به مهاجرت به فلسطین کنند.
* جهل رایج نسبت به آنچه که یهودستیزی را تشکیل میدهد
ریشه این جهل رایج نسبت به دلایل بروز یهودستیزی چیست؟ اگاهی اکثر مردم نسبت به یهودستیزی، محدود به سه رکن هولوکاست یهودی است: طرح کشتار یهودیان اروپا توسط آلمان نازی، استفاده از اتاقهای گاز (و دیگر روشهای وحشتناک برای کشتار) و قتلعام 6 میلیون یهودی. جریان ثابت کتابها، مقالات روزنامهها، فیلمها و برنامههای تلویزیونی در مورد هولوکاست باعث شده است که کمتر کسی در غرب وجود داشته باشد که بخش دیگری از تاریخ را بهتر از این ماجرای وحشتناک جنگ جهانی دوم، بشناسد.
افراد تحصیلکردهتر، خصوصاً یهودیان، در مورد قرنهایی که یهودستیزی اروپایی درحال وقوع بود –که در بخش 1 این مقاله آورده شد- نیز اطلاعاتی دارند؛ بویژه در مورد "تهمت خونین" و "پروتوکلهای" بدنام صهیونیسم. که البته این آگاهی نیز در حال از بین رفتن است.
* هشت راه برای شناخت یهودستیزها
اکثر غربیها تنها به اندازهای از یهودستیزی آگاهی دارند که بتوانند یهودستیزها را تشخیص دهند. طبق باور عمومی یهودستیز کسی است که:
-
فکر بدی نسبت به یهودیان داشته باشد
-
فکر کند که یهودیان تا کنون مرتکب عمل بدی شدهاند
-
به "هولوکاست یهودی" اعتقاد نداشته باشد
-
اظهار کند که "هولوکاست یهودی" بایستی به بحث و تحقیق آزاد گزارده شود
-
جنبهای از یهودیت، مثلاً تلمودیسم، را مورد انتقاد قرار دهد
-
یهودیت سازماندهی شده را نقد کند
-
انتقادی به اسرائیل داشته باشد
-
و یا کسی را که از اسرائیل حمایت میکند مورد انتقاد قرار دهد
توجه داشته باشید که این لیست جامع نیست.
* واکنشهایی شرطی شده
یکی از جالب توجهترین جنبههای این لیست "شناسایی یهودستیزان" این است که هیچ مبنای منطقی نداشته و صرفاً براساس عقاید و باورهاست. دراین شیوه هیچ اهمیتی ندارد که آیا انتقاد به یهودیان، یهودیت، یهود سازمانیافته، هولوکاست و اسرائیل و لابیهای آن، توجیهی دارد یا خیر و این توجیه چگونه است. بسیاری از غربیها به این صورت شرطی شدهاند که هرکس در یکی از فعالیتهای فوقالذکر مشارکت داشته باشد را یهودستیز بدانند. واکنش بخش گستردهای از جامعه به کنفرانس هولوکاست تهران، مطالعه والت-میرشمیر در مورد لابی حامی اسرائیل، کتاب فلسطین: صلح نه آپارتاید نوشته جیمی کارتر، و مقاله ژنرال وسلی کلرک با عنوان " مردم ثروتمند نیویورک"، خود بهترین و روشنگرترین مثالها در این زمینه هستند.
علیرغم تفاوتهایی که میان افراد وجود دارد اما هنگامی که مسئله تشخیص یهودستیزی مطرح باشد، این تفاوتها آهسته آهسته از بین میروند. آنها همیشه دیر یا زود واکنش نشان خواهند داد. برای مثال، تعداد رو به افزایشی از غربیها نسبت به انتقاد از "صهیونیستها" بیتفاوت هستند، خصوصاً اگر این انتقاد در مورد رفتار مهاجران یهودی و سربازان اسرائیلی با بومیان فلسطینی باشد، اما اگر در همین انتقادات واژه "یهودیان" و یا بدتر از آن واژه "قوم یهود" بکار گرفته شود، سریعاً به عنوان یهودستیزی تعبیر خواهد شد.
* عامل تابو
دلیل بیمیلی عمومی و همچنین عدم تفکر منطقی در مورد مفهوم یهودستیزی، ماهیت تابوگونه آن است. تابو یک ممنوعیت (یا تحریم) اجتماعی قوی در خصوص حوزهای از فعالیتهای انسانی یا سنن اجتماعی است که ممنوع و مقدس اعلام شده است؛ معمولاً یک جامعه شکستن تابوها را قابل اعتراض و منزجر کننده میداند.
شکی نیست که بخش گستردهای از جامعه، یهودستیزی را کاملاً شریرانه و خطری برای جامعه میدانند. اکثر مردم وقتی در معرض تهدیدی محتمل نسبت به عقاید مربوط به یهودستیزی قرار میگیرند، با احساساتی قوی واکنشهایی نشان میدهند که از عصبانیت و ترس تا شوک و نفرت متغیر است. حتی بحث در مورد ماهیت تابوگونه آن نیز باعث ناراحتی محسوسی در فرد میشود.
* نقش رسانهها
رسانههای شرکتی، نقشی مهم در ماهیت تابوگونه یهودستیزی دارند. آنها نه تنها دائماً عقاید مربوط به این موضوع را تقویت میکنند بلکه عاقبت کسانی که جرأت شکستن این تابو را داشتهاند را نیز به ما یادآور میشوند. همه ما موارد بسیار زیادی را شنیدهایم که در آن افرادی مورد خشم و غضب محافظان خودخوانده تابوی یهودستیزی قرار گرفتهاند، و مسیر زندگی و امرار معاششان نابود شده است. در واقع هر ساله هزاران مورد جدید وجود دارد که در آن افراد بخاطر فعالیتهای یهودستیزانه، عمدتاً بخاطر جرایم مربوط به "انکار هولوکاست" که به عنوان "تجدیدنظرطلبی در هولوکاست" نیز شناخته میشود، زندانی شدهاند.
انسانهای کمی هستند که میتوانند این خطر را بپذیرند که با ملقب شدن به یهودستیزی، شغل، زندگی، خانواده، دوستان و همه چیزشان را از دست بدهند. انسانهای اندکی هستند که بخواهند آینده خود را به خطر انداخته و بواسطه این برچسب فرزندان و همسرشان را تنها بگذراند. هیچ چیزی بدتر از تحمل این ننگ را نمیتوان برای مردم غربی قرن بیست و یکم تصور کرد.
* قدرت یهود
اما چرا رسانهها تا این اندازه علاقمند به حفظ این تابو هستند؟ برای پاسخ به این سوال باید دید که کنترل رسانههای غربی به طور سلسله مراتبی در اختیار چه کسی است؟ روشن است که یهودیان این رسانهها را کنترل میکنند. مردم از ترس آن برچسب وحشتناک چندان در این باره صحبت نمیکنند، اما هر کس نامهای زیر را شنیده باشد هیچ شکی نخواهد داشت که رسانههای ما توسط یهودیان کنترل میشوند؛ نامهایی مثل: روپرت مورداخ، حیم سابان، میشل ایسنر، موتیمر زاکرمن، لسلسی مونوز، جاناتان میلر، نیل شاپیرو، جف گسپین، دیوید وستین، سامر رودستون، مل مارمازین، دان هیوت، جف فاگر، دیوید پلتراک، ساندی کروشو، لوید براون، باری مِیِر، شری لانسیگ، هاروی وینستین، براد سیگل، پیتر چرنین، مارتی پرتز، آرتور سولزبرگر، ویلیام سفایر، تام فریدمن، چارلز کراوثهامر، ریچارد کون، جف ژاکوبی، نورمن اورنستین، استفان امرسون، دیوید اشنایدرمن، کنت پولاک، باری دیلر، کنت روث، ریچارد لیبنر، تری سمل، مارک گولین، وانر لایبرفورد، چفری زاکر، ژاک میر، ساندی گروشو، گایل برمن، استفان اسپیلبرگ، جفرفری کاتزنبرگ، دیوید گفن، یوران لوین و .... همچنین هیچ شکی باقی نمیماند که این افراد همچون یک نیروی متحد سیاسی و اجتماعی با هماهنگی همدیگر فعالیت میکنند و بوضوح منافع یهود و اسرائیل را دنبال میکنند.
* لابی حامی اسرائیل
قدرت رسانهای یهود به عنوان یک اهرم برای قدرت سیاسی آن عمل میکند. یک لابی با سازماندهی عالی و بودجه خوب به آن نحوی که والت و میرشمیر بیان کردهاند، میتواند تضمین کند که به ندرت یک سیاستمدار آمریکایی پیدا شود که جرأت داشته باشد در مقابل آنچه لابی برای منافع اسرائیل مناسب تشخیص دهد، بایستد، البته صرف نظر از آثاری که این اقدام برای آمریکا و مردم آن خواهد داشت. انجام این کار یا بیان کوچکترین انتقادی نسبت به اسرائیل و یهودیت سازمانیافته، خودبهخود باعث میشود که ایپک و دیگر گروههای لابی یهود بودجه کلانی را به مخالفان آن فرد در حزب خودش و دیگر احزاب، بدهند. به احتمال قوی، این اقدام منجر به تلاشی هماهنگ از سوی رسانههایی مثل AJC، نیویورک تایمز، فوروارد، بوستن گلوب و صدها رسانه دیگر میشود تا این سیاستمدار را به عنوان یک یهودستیز جلوه دهند. با توجه به اینکه در بسیاری از موارد تنها تفاوتی دو درصدی نتیجه شکست یا پیروزی در انتخابات را مشخص میسازد، هیچ نامزدی از عهده این دردسر بر نمیآید.
تعجبی ندارد که سیاستمداران قدرتطلب هر دو حزب جمهوریخواه و دموکرات، سخت در تلاشند که در رویدادهای مختلفی مثل نشستهای سالانه AJC و ایپک گرایشاتی در حمایت از اسرائیل از خود نشان دهند و یا در هزاران رویداد منطقهای و ملی که توسط گروههای لابی یهودی، که روز به روز به تعداد این گروهها افزوده میشود، به عنوان سخنران، شرکت کنند. البته نیازی به گفتن نیست که اگر این تردید وجود داشته باشد که آنها احساساتی یهودستیزانه دارند، هرگز به این جلسات دعوت نخواهند شد.
رسانهها و گروههای لابی یهود، از سطح بیسابقهای از قدرت و سلطه بر جوامع غربی برخوردارند و در این جوامع انتقاد به این قدرت و یا ایستادگی در مقابل آن یک روش شکست خورده و خودکشی سیاسی، اجتماعی، مالی و حرفهای محسوب میشود. در ادامه مقاله –به عنوان بخشی از تحلیل جامع اخلاقی موضوع یهودستیزی- به بررسی این مسئله میپردازیم که آیا از این قدرت به نحوی اخلاقی استفاده میشود یا خیر.
* اخلاقیات یهودستیزی
چرا هنگامی که یک غیریهودی، مطلب بدی را در مورد یک یهودی بیان کند، بسیاری از یهودیان با حالت تدافعی واکنش نشان میدهند؟ چرا سخن از قدرت مافیا در جامعه ایتالیا، اشکالی ندارد ولی حتی اشاره به وجود یک سازمان یهودی مشابه مافیا یهودستیزی محسوب میگردد؟ چرا صحبت در مورد کشتار دختربچهها و جنینها در چین یا سوزاندن زنان شوهردار در روستاهای هند مانعی ندارد اما صحبت از آیین مذهبی دزدیدن و قربانی نمودن کودکان مسیحی در عید فصح در قرون وسطی ممنوع است؟ چرا اگر پاپ را همدست نازیها بنامیم، رئیسجمهور آمریکا را یک کودکآزار و همجنسباز بنامیم و مریم باکره را ناپاک بدانیم هیچ اشکالی ندارد ولی اگر بگوییم برخی از یهودیان اطلاعی قبلی از حادثه 11 سپتامبر داشتهاند و یا در آن دست داشتهاند، مثل لاری سیلورستین خوششانس که چند ماه قبل از یازده سپتامبر WTC را به قیمت 124 میلیون دلار خریداری کرد و پس از حادثه 4 میلیارد دلار به عنوان بیمه دریافت کرد، سخنی نژادپرستانه گفتهایم؟ چرا میتوان گفت رزولت تعمداً اندکی پس از تحریم فلج کننده نفتی علیه دولت ژاپن، ناوگان دریایی پسیفیک را در بندر پیرل در مقابل نیروی دریایی ژاپن برپا کرد تا آماده شلیک باشد، ولی اگر بگوییم ممکن است گزارش مشهور هولوکاست یهود اندک ایراداتی داشته باشد، جرمی را مرتکب شدهایم که مستحق سختترین مجازات است؟ چه چیز باعث میشود که انتقاد یک غیریهودی از یک یهودی، بدون توجه به شایستگی و مناسب بودن این انتقاد، به معنای نژادپرست بودن آن غیریهودی باشد؟
* سوءظن، ضمیر بد، برتریطلبی نژادی یا سیاستهای ظالمانه؟
این حالت تدافعی فوقالعاده یهودیان غالباً با تجربه هولوکاست توجیه میشود. گفته میشود وقتی که یهودیان مورد انتقاد قرار گیرند بخاطر بهتانها و آزار و اذیتی که اجداد سه نسل قبل آنها در دوران آلمان نازی تجربه کردهاند، واکنشی پارانویدی و با سوءظن شدید از خود نشان میدهند. آیا این توجیه خوبی برای حبس و نابود کردن منتقدان، بدون توجه به استدلال آنها و با اتهام ارتکاب اعمال یهودستیزانه، است؟
یکی دیگر از توجیهاتی که برای حالت تدافعی گسترده یهودیان میتواند بیان شود، وجدان ناسالم است. کارگرانی که احساس میکنند شایسته وظیفه خود نیستند معمولاً در مواجهه با انتقاد، حالت تدافعی بیشتری نسبت به کارگران آسوده خاطر و مطمئنتر، از خود نشان میدهند. آیا اینگونه است که یهودیان به این دلیل نسبت به هرگونه انتقادی واکنش شدید از خود نشان میدهند که گمان میکنند که این انتقاد درست است و بنابراین بجای مقابله با استدلال ارائه شده به خود منتقد حملهور میشوند؟
یک نظریه کمتر متملقانه بیان میدارد که بسیاری از یهودیان احساس میکنند به اندازهای برتر از غیریهودیان هستند که هیچ یک از انتقادات ارائه شده توسط غیریهودیان را قابل قبول نمیدانند، درست شبیه نجیبزادگان و صاحبمنصبان سالهای بسیار دور، که نمیپذیرفتند توسط کسی غیر از همتایان خودشان مورد قضاوت قرار گیرند. از این گذشته، مقدسترین کتاب یهودیت، یعنی تلمود، غیریهودیان را احشامی توصیف میکند که میتوانند کشته شده و مورد سوءاستفاده و استثمار یهودیان قرار گیرند. غیریهودیانی که در کتاب تلمود توصیف شدهاند، همانند احشام و بردگان فقط برای راحتتر و غنیتر کردن زندگی یهودیان آفریده شدهاند. برای کسی که چنین عقایدی را قبول دارد، انتقاد از سوی یک غیریهودی همانند کفر و توهین به مقدسات میماند.
و یا همانطور که برخی از منتقدین بیان کردهاند، مسئله از این قرار است که تهمت یهودستیزی تنها یک سلاح سیاسی نفعطلبانه است که لابیهای قدرتمند برای دفع دشمنان سیاسی خود از آن سوءاستفاده میکنند. شاید آمیزهای از هر چهار مورد ذکر شده و به نسبت افراد مختلف، صحیح باشد اما با توجه به درندهخویی و سبعیتی که بوسیله آن هرگونه تردید در پاکی قدیسانه یهودیان، بطور خودکار مجازات میشود، تحقیق در این رابطه بسیار مشکل است.
* آیا هدف وسیله را توجیه میکند؟
تصمیماتی که نتایجی اخلاقی در پی دارند، ممکن است بواسطه فلسفههای اخلاقی متفاوتی ایجاد شده باشند. از منظری غایت شناختی و ترتیبگرایانه که تمرکز آن بر اهداف و نتایج است، اعمال زمانی به لحاظ اخلاقی درست و قابلقبول در نظر گرفته میشوند که نتیجهای مطلوب داشته باشند. از این دیدگاه میتوان استدلال کرد که ضدیهودستیزی امروزی به این دلیل اخلاقاً قابلقبول است که این نتیجه مطلوب را دارد که از تکرار تبعیض و شکنجه نازیگونه یهودیان جلوگیری میکند. هرچند جنبه منفی این رهیافت این است که بارها برای اهداف خودپرستانه مورد سوءاستفاده قرار گرفته است؛ نورمن فینکلستاین این مسئله را "صنعت هولوکاست" مینامد، یعنی سوءاستفاده از هولوکاست یهودی برای بیشینه ساختن منافع شخصی سیاسی و مالی. به عنوان مثالی دیگر در این مورد، گروههای لابی حامی اسرائیل مثل، ایپک سیاستمداران آمریکایی را مجبور به حمایت کورکورانه مالی، نظامی و سیاسی از اسرائیل میکنند، در غیر این صورت یهودستیز نامیده شده و در انتخابات بعدی با مخالفانی در درون و بیرون حزب خود مواجه خواهند بود که در پول یهودیان شنا میکنند.
* نمیتوان از مردم به عنوان ابزاری برای رسیدن به هدف استفاده کرد
منتقدان رهیافت غایتشناسانه و ترتیبگرایانه استدلال میکنند که همه انسانها باید محترم شناخته شوند چرا که دارای حقوق جهانشمولی چون آزادی اندیشه، رضایت، حریم خصوصی، آزادی بیان و حقوق دادرسی هستند. طبق این فلسفه تعهد اخلاقی، نباید حقوق افراد نقض شود. بر اساس این دیدگاه هم فعل و هم نیت رفتار ما باید مطابق با اصول جهانشمول اخلاقی باشد.
از منظر این فلسفه، به سختی میتوان توجیه کرد که یک فرد بخاطر استفاده از حق آزادی بیان و انتقاد از برخی جنبههای یهودیت مدرن و یا بیان اینکه گزارش رایج هولوکاست یهودی دروغ بوده و باید مورد بررسی قرار گیرد، از حقوق خود محروم شده، مقامش را از دست داده و آزادیش گرفته شود.
* آیا ضدیت با یهودستیزی جزو اخلاقیات ذهنگرایانه محسوب میشود؟
نسبیگرایان اخلاقی بر خود و مردم پیرامونشان تمرکز دارند. اخلاقیات آنها برمبنای اجماع گروه مربوط به خودشان است. اخلاقیات برای آنها ذهنی و بر اساس تجربه فرد و گروه است. اجماع گروه مربوطه، استانداردهای اخلاقی آنها را تنظیم میکند که با تغییر نگرشها یا افراد گروه، این استانداردها میتوانند تغییر کنند.
نسبیگرایی اخلاقی درمیان سیاستمداران، نظامیان و دیگر گروههای حرفهای بسیار رایج است. به عنوان یک نمونه خوب میتوان به موضوع شرکت Enron اشاره کرد که در آن استانداردهای اخلاقی نسبی به راحتی منجر به رفتارهایی شد که –از دید یک ناظر بیرونی- به روشنی غیراخلاقی است. این مثال نشان میدهد که اخلاقیات نسبیگرایانه مستعد انحراف و دستکاری بوسیله افراد و گروههای قدرتمند است.
شکی نیست که بخشهای گستردهای از جامعه، یهودستیزی را بکلی شریرانه و خطری مهلک برای جامعه میدانند. آنها احساس میکنند که یهودستیزی موجب میشود که آنها از حقوق انسانی و شهروندی خود محروم شوند و باید یهودستیزان را محکوم به مرگ کرده و یا تا زمانی که امکان دارد آنها را در مکانی با امنیت بالا محبوس کنند. این همان واکنش شدیدی است که مردم هنگام مواجهه با تابوهایی دیگر مثل کودکآزاری از خود بروز میدهند و نشان میدهد که جوامع غربی در مورد مسئله یهودیان تا چه اندازه شستشوی مغزی شدهاند. این نوع واکنشهای شرطی بیخردانه در مورد تابوهای اجتماعی و همچنین خطر فساد و دستکاری فوقالذکر که در مورد مسئله Enron رخ داده است، اسنادی متقاعد کننده برای این امر هستند که اخلاقیات نسبیگرایانه ابزاری نامناسب برای تنظیم رفتار انسان است.
* یک فرد بالغ با شخصیت اخلاقی خوب، چه چیزی را مناسب میداند؟
اخلاقیات مرسوم، فضائلی مثل اعتماد، خودداری، همدلی، انصاف و صداقت را ارزش مینهد. واضح است که بسیاری از یهودیان نسبت به کسانی که بخاطر اتهام یهودستیزی نابود شدهاند، بیاعتماد هستند. شاید اینگونه استدلال شود که یهودیان چگونه به کسی که یهودستیز است اعتماد کنند. اما اعتماد دقیقاً در همین رابطه است: یعنی اعتماد به دیگری حتی در صورت وجود خطر خیانت و ناکامی. در موضوع انتقاد از یهود، فضیلت اعتماد یعنی به انتقاداتی که بواسطه نفرت نژادپرستانه و آرزوی کشتار تمامی یهودیان نیست، اعتماد شود.
دومین فضیلت، یعنی خودداری، یعنی از موقعیتهای خودستایانه اجتناب شود. بسیاری از منتقدان مثل نورمن فینکلستاین و جفری بلنکفورت استدلال کردهاند که "صنعت هولوکاست" و لابی حامی اسرائیل تماماً در رابطه با بهرهبرداری از موقعیتهای خودستایی هستند.
سومین فضیلت، همدلی، که به معنای ارتقای نزاکت و پیشبینی نیازهاست، کاملاً از بین رفته است. چهارمین فضیلت یعنی انصاف نیز همینگونه است، چرا که نمیتوان زندانی و نابود کردن فرد صرفاً بخاطر استفاده از حق آزادی بیان، را منصفانه دانست.
اما آخرین مورد البته از حیث ترتیب، نه از حیث اهمیت، صداقت است. منتقدان یهود و هولوکاست بدون اینکه صحت و شایستگی ادعاهایشان بررسی شود مورد آزار و اذیت قرار میگیرند. برای مثال در آلمان صحت هولوکاست "بدیهی" انگاشته میشود و به تجدیدنظرطلبانی چون گرمار رادولف و ارنست زاندل، فرصت ارائه مدرک برای اظهاراتی که به خاطر آن محاکمه شدهاند داده نمیشود. به همین صورت کسی که اسرائیل و یا قدرتی که لابی حامی اسرائیل بر سیاستهای آمریکا دارد را نقد کند، مثل کاری که جیمی کارتر در کتاب اخیر خود به نام فلسطین: صلح نه آپارتاید انجام داده است، بدون توجه به استدلالهایش بطور خودکار یهودستیز نامیده میشود.
* مسئله عدالت
آیا پنجمین فلسفه اخلاقی، عدالت، که به معنای انصاف در نتایج، روندها و ارتباطات است با به زندان انداختن مردم، ترور شخصیتی و نابودی حرفهای آنها به جرم انتقاد از یهودیان، رعایت میشود؟ اکثر مردم به زندان انداختن فرد و نابودی حرفهای او بخاطر انتقاد از یهود یا بیان اینکه هولوکاست دروغی بزرگ برای تحقیر یک دشمن مغلوب و بدست آوردن و تداوم حمایت از ایجاد یک کشور یهودی است، را ناعادلانه میدانند البته اگر این انتقادات در مورد یهودیان نباشد.
* ایجاد سندروم یهودستیزی
هرچه مردم بیشتر در مورد آپارتاید آفریقای جنوبی بدانند، بیشتر از ایده تحریم حمایت خواهند کرد. آیا این مسئله باعث نفرت مردم از سفیدپوستان آفریقای جنوبی میشود؟ البته که نه. مسئله اسرائیل و رفتار آن با مردم فلسطین نیز کاملاً به همین صورت است. هرچه آگاهی مردم نسبت به مسائلی مثل ویران کردن منازل و باغات شخصی فلسطینیان توسط سربازان اسرائیلی، کشتار کودکان و نوجوانان توسط تیراندازهای اسرائیلی، استفاده منظم از شکنجه و کشتار غیرقانونی، تأثیر مرگبار حصارهای حفاظتی کذایی، ارعاب و اذیت هر روزه مردم توسط مهاجران مسلح و سربازان اشغالگر، بیشتر باشد، بیشتر عصبانی میشوند. این عصبانیت باعث به جوش آمدن حس عدالت است. آیا مورد سوال قرار دادن لابی حامی اسرائیل باعث میشود مردم یهودستیز شوند؟
گفته شده است که بیان یک حقیقت صرفاً باید بر اساس شایستگی و درستی آن مورد قضاوت قرار گیرد. حقیقت، حقیقت است، بدون توجه به اینکه چه کسی آن را بیان میکند. تا زمانی که فرد میتواند منطقی و معقول بودن ادعایش را ثابت کند، ما آن را حقیقت میدانیم، مگر اینکه خلاف آن ثابت شود. انگیزه یا گرایشات شخصی آن فرد، مسئله را عوض نمیکند، حتی اگر او به اصطلاح یهودستیز باشد.
هرچه یهودیان شرایط را برای اظهار نظر منتقدان سختتر کنند، خشم و غضب آنان بیشتر میشود. هرچه بیشتر منتقدان را متهم به انگیزههای نژادپرستانه و متعصبانه کنند، با عصبانیت بیشتری روبرو میشوند. هرچه شرایط سختتری را برای علاقمندان به تاریخ و سیاست ایجاد کنند تا آنها نتوانند در مورد جنایات یهودیان تحقیق کرده و تحقیقاتشان را منتشر کنند، بیشتر نسبت به یهود مشکوک و بدگمان میشوند. به عبارت دیگر هرچه یهودیان بیشتر با یهودستیزی فرضی مبارزه کنند، مردم بیشتر یهودستیز میشوند.